اورهانِ دیگر
از همان خردسالی گمان میکردم که دنیای من پهنهای دارد ورای آن چه که میبینم: جایی در خیابانهای استانبول، در خانهای شبیه خانه خودمان، اورهان دیگری زندگی میکند
نویسنده: اورهان پاموک
ترجمه: احسان لطفی
ترجمه: احسان لطفی
از همان خردسالی گمان میکردم که دنیای من پهنهای دارد ورای آن چه که میبینم: جایی در خیابانهای استانبول، در خانهای شبیه خانه خودمان، اورهان دیگری زندگی میکند چنان شبیه به من که خیلی راحت میتواند دوقلو یا حتی همزادم به حساب بیاید. یادم نیست که این فکر دقیقاً از کجا و چطور به سرم زد - احتمالاً نتیجه مجموعهای از سوءتفاهم ها، شایعهها، توهمها و ترسها بود - اما احساس من نسبت به این همزاد شبحوار در یکی از نخستین خاطراتم، به وضوح آشکار است.
وقتی پنج ساله بودم قرار شد برای مدت کوتاهی در یک خانه دیگر زندگی کنم. مقدمهاش یکی از همان جداییهای پرتعدادی بود که پدر و مادرم برای سفر به پاریس ترتیب میدادند و البته قبلش به این نتیجه رسیده بودند که من و برادر بزرگترم در استانبول بمانیم؛ منتها نه کنار هم. برادرم پیش مادربزرگ و در طبقهای دیگر از آپارتمان پاموک باقی ماند اما مرا به خانه خالهام در محله جهانگیر فرستادند. روی دیوار این خانه عکسی از یک پسر بچه کوچک بود؛ تصویری کلیشهای و سانتی مانتال از یک «پسر ناز» توی یک قاب سفید کوچک که کسی از اروپا سوغات آورده بود. هر از گاه خاله یا شوهر خالهام به این عکس اشاره میکردند و با لبخند میگفتند: «نگا! اون تویی»
پسر بچه دوست داشتنی و چشم درشت توی عکس، البته شباهتهایی به من داشت. حتی همان کلاه کَپی سرش بود که من بعضی وقتها سرم میگذاشتم. میدانستم که من، او نیستم و با این حال دائم از خودم میپرسیدم آیا او همان اورهان دیگری است که در آن یکی خانه زندگی میکند؟
البته که آن موقع خودم هم در خانهای دیگر زندگی میکردم. انگار تقدیر این طور خواسته بود که من قبل از ملاقات با همزادم به این خانه بیایم اما از آن جا که فقط و فقط دلم میخواست به خانه واقعی خودم برگردم، هیچ لذتی از این آشنایی و معاشرت نمیبردم. هر بار که خاله و شوهر خالهام به عکس روی دیوار اشاره می کردند حس میکردم ذهنم را طوفانی زیر و رو میکند؛ همه تصوراتم درباره خودم، خانهام، عکسی که شبیه اش بودم، پسری که مثل من بود و آن خانه دیگر، در پریشانی و اعوجاجی غوطه ور میشد که نتیجهاش دلتنگی و اشتیاق بود: اشتیاق برگشتن به خانه و بودن در میان خانواده.
آرزویم به زودی برآورده شد اما شبح آن اورهان دیگر هیچ وقت مرا رها نکرد و در تمام طول کودکی و بخش زیادی از نوجوانی، مهمان فکرهایم بود. غروبهای زمستان، وقتی در خیابانهای شهر راه میرفتم به خانههای غریبه سرک میکشیدم و خانوادههای خوشبختی را تصور میکردم که پشت آن نورهای کم فروغ نارنجی، در آسایش و آرامش زندگی میکردند. بعد فکر میکردم که شاید اورهان دیگر هم ساکن یکی از همین خانهها باشد و تنم مورمور میشد. بزرگتر که شدم، شبح، آرام آرام به خیال تبدیل شد و خیال به کابوسی تکرار شونده؛ در بعضی از خوابهایم، با جیغ های پر از وحشت به استقبال او می رفتم و خواب هایی هم بود که در آنها هر دو نفرمان در سکوتی سنگین و بی ترحم به هم خیره میشدیم. در بازگشت از این رویاها با تمام وجود و هر بار محکمتر از قبل، به «خود»م چنگ میزدم؛ به بالشم، خانهام، خیابانم و جایی که در دنیا داشتم. وقتهایی که غمگین میشدم در خیالاتم به خانه دیگر میرفتم - جایی که آن یکی اورهان زندگی میکرد - و به رغم همه شواهد، خودم را قانع میکردم که من، او هستم و از تصور این که همزادم چقدر خوشبخت است لذت میبردم؛ آن قدر که برای مدتی، بی خیال پرسه زدن در شهر و جست و جوی آن خانه دیگر میشدم.
قلب این داستان همین جاست: من هرگز استانبول را - خانهها و خیابانها و محلههای کودکیام را - ترک نکردهام. اگر چه گاه گاهی ساکن بخشهای دیگری از شهر بودهام اما حالا، پنجاه سال بعد از دوران خردسالی، خودم را دوباره در آپارتمان پاموک میبینم؛
جایی که پس زمینه نخستین عکسهایم شد، جایی که مادرم برای اولین بار مرا در آغوشش گرفت و دنیا را نشانم داد. میدانم که این ماندگاری، به دوست خیالیام ربط دارد و تسلی و تسکینی که از این رابطه گرفتهام، اما هر چه باشد ما در عصر مهاجرتهای بزرگ و مهاجران خلاق زندگی میکنیم و بنابراین من هرازگاه رو به روی این پرسش قرار میگیرم که چرا این جا را ترک نکردهام و نه فقط در یک شهر که حتی در یک ساختمان باقی ماندهام. صدای محزون مادرم را میشنوم که میگوید: «چرا مدتی هم که شده از این جا پا بیرون نمیگذاری؟ چرا منظره ای عوض نمیکنی یا سفری نمیروی؟...»
کنراد، نابو کوف، نایپول؛ اینها نویسندگانی هستند معروف به این که توانستهاند میان زبانها، فرهنگها، کشورها، قارهها و حتی تمدنهای متفاوت کوچ کنند. الهام و تخیلشان را غربت، آبیاری کرده است؛ نه از خلال ریشهها که از دریچه بیریشگی. خیالات و الهامهای من اما وابسته به آن است که در همان شهر و همان خیابان و همان خانه بمانم و به همان چشم انداز، چشم بدوزم. تقدیر استانبول، تقدیر من است: به این شهر دلبستهام چون مرا به آن چه که هستم تبدیل کرده است.
فلوبر که صد و دو سال پیش از تولد من به این شهر سفر کرد چنان تحت تأثیر تنوع زندگی در خیابانهای شلوغاش قرار گرفت که در یکی از نامههایش پیش بینی کرد یک قرن دیگر استانبول به پایتخت جهان تبدیل خواهد شد. در عمل اما عکس این ماجرا اتفاق افتاد: وقتی امپراتوری عثمانی سقوط کرد دنیا تقریباً از یاد برد که چنین شهری وجود داشته است و شهری که من در آن متولد شدم فقیرتر، ژندهتر و منزویتر از هر دورانی در تاریخ دو هزار سالهاش شد. استانبول برای من همیشه شهر ویرانهها، شهر اندوه پایان امپراتوری بوده است و من سرتاسر عمرم را به جنگ با این اندوه یا (مانند همه اهالی شهر) اهلی کردنش گذراندهام.
مداقه های شخصی، ما را - لااقل یک بار در عمرمان - به لحظه تولدمان باز میگرداند. چرا در این زمان مشخص، در این گوشه مشخص از جهان زاده شدهایم؟ این خانوادههایی که میانشان چشم به دنیا باز کردهایم، این کشورها و شهرهایی که در قرعه زندگی نصیبمان شدهاند از ما انتظار دلبستگی و محبت دارند و ما هم سرانجام از صمیم قلب دوستشان خواهیم داشت اما آیا شایسته بهتر از این نبودیم؟ گاهی خودم را بداقبال میدانم که در شهری پیر و فقیر و مدفون در زیر خاکسترهای یک امپراتوری ویران شده، به دنیا آمدهام اما صدایی در درونم پیوسته تکرار میکند که این گونه نیست. اگر حرف ثروت باشد، بدون شک میتوانم خودم را خوش اقبال بدانم که وقتی شهر، حضیضِ رونقش را سپری میکرد من در خانوادهای متمول به دنیا آمدم. روی هم رفته رغبت چندانی به ناله و شکایت ندارم: شهر زادگاهم را پذیرفتهام، همان طور که بدنم را (با این که دلم میخواست خوش ریخت تر و خوش هیکل تر میبودم) و جنسیت ام را. (هرچند هنوز خام دستانه از خودم میپرسم که آیا اگر زن میبودم موجود بهتری نمیشدم؟)
این تقدیر من است و در افتادن با آن معنایی و حاصلی ندارد.
من نیمه شب 7 ژوئن 1952 در یک بیمارستان خصوصی کوچک در مودا به دنیا آمدم. راهروهای بیمارستان، آن طور که برایم گفتهاند، خلوت و آرام بوده است، بقیه دنیا هم همین طور. غیر از آتشفشان استرومبولی که دو روز قبلش ناگهان شروع به پراکندن شعله و خاکستر کرده بود، ظاهراً اتفاق بزرگ دیگری روی این سیاره در جریان نبوده است. روزنامهها پر از اخبار کوچک بودهاند؛ گزارشهایی درباره نیروهای تُرک حاضر در جنگ کره و همین طور شایعههایی که آمریکاییها درباره احتمال استفاده کره شمالی از سلاحهای زیستی پخش کرده بودند. اما چند ساعت قبل از به دنیا آمدن من، مادرم یک ماجرای محلی را با اشتیاق دنبال میکرده است: دو روز قبل، مربیان و کارکنان مدرسه کُنیا دیده بودند که مردی با نقاب ترسناک قصد دارد از راه پنجره حمام وارد خانهای در محله لانگا شود. آن مرد را در خیابانهای شهر دنبال کرده بودند. تعقیب و گریز تا رسیدن به یک انبار الوار ادامه پیدا کرده بود و آن جا مرد نقاب دار بعد از فحش دادن به پلیس خودش را کشته بود. مادرم - آن طور که سالها بعد با ترکیبی از حسرت و تأثر برایم تعریف کرد - موقع خواندن آخرین گزارشهای این حادثه در اتاقش تنها بوده است. پدرم بعد از رساندن مادر به بیمارستان بی تاب شده و وقتی زایمان به تأخیر افتاده سراغ دوستانش رفته است. تنها کسی که موقع وضع حمل، مادر را همراهی میکرده، خالهام بوده که نصفه شب از دیوار باغ بیمارستان بالا رفته و خودش را پیش او رسانده است. وقتی مادرم برای نخستین بار چشم به من انداخته پسر دومش را لاغرتر و شکنندهتر از پسر اول دیده است.
حس میکنم باید آخر سطر قبل بنویسم: «یا این طور به من گفتهاند» در زبان ترکی، زمان مخصوصی داریم که به کمکش میتوان شنیدهها را از تجربههای عینی متمایز کرد و مثلاً موقع روایت رویاها، قصهها یا رویدادهای گذشتهای که شاهدشان نبودهایم از این زمان استفاده میکنیم. «به یاد آوردن» اولین تجربههای زندگی - گهواره، کالسکه و نخستین قدمها - آن طور که پدر و مادرمان گفتهاند نیز از همین جنس است؛ داستانهایی که مثل افسانههای سرزمینی دیگر، محو شنیدنشان میشویم. احساسی است به شیرینی دیدن خودمان در خواب که البته بهای سنگینی برایش میپردازیم. روایت دیگران از کارهایی که کردهایم، به محض آن که در ذهنمان حک میشود اهمیتی بیشتر از خاطرات خودمان پیدا میکند و درست همان طور که زندگیمان را از زبان دیگران فرا میگیریم به آنها اجازه میدهیم ادراک و تصورمان را از شهری که در آن زندگی میکنیم نیز شکل بدهند و بپردازند.
وقتهایی که داستانهای شنیده از دیگران درباره خودم و شهرم را به قلمرو خاطراتم راه میدهم وسوسه میشوم که بگویم: «شنیدهام که در استانبول به دنیا آمدهام. این طور که میگویند پسربچه کنجکاوی بودهام. بعد وقتی که بیست و دو ساله شدم ظاهراً به آن که دلیلش را بدانم شروع به نوشتن رمان کردهام.» دلم میخواست تمام داستانم را این طور مینوشتم؛ جوری که انگار زندگی من برای کس دیگری اتفاق افتاده است، انگار رویایی بوده است که در آن صدایم رنگ میبازد و ارادهام تسلیم جادوی لحظهها میشود. خیال زیبایی است اما به نظرم این جا زبان حماسه، بعید و نارسا میآید چون افسانه هایی که درباره زندگی نخست مان تعریف میکنیم ما را مهیای زندگی دوم نمیکنند؛ زندگی شفافتر و معتبرتری که در بیداری مان آغاز میشود و - لااقل برای آدمهایی مثل من - چیزی جز کتابی که در دست دارید نیست.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3
وقتی پنج ساله بودم قرار شد برای مدت کوتاهی در یک خانه دیگر زندگی کنم. مقدمهاش یکی از همان جداییهای پرتعدادی بود که پدر و مادرم برای سفر به پاریس ترتیب میدادند و البته قبلش به این نتیجه رسیده بودند که من و برادر بزرگترم در استانبول بمانیم؛ منتها نه کنار هم. برادرم پیش مادربزرگ و در طبقهای دیگر از آپارتمان پاموک باقی ماند اما مرا به خانه خالهام در محله جهانگیر فرستادند. روی دیوار این خانه عکسی از یک پسر بچه کوچک بود؛ تصویری کلیشهای و سانتی مانتال از یک «پسر ناز» توی یک قاب سفید کوچک که کسی از اروپا سوغات آورده بود. هر از گاه خاله یا شوهر خالهام به این عکس اشاره میکردند و با لبخند میگفتند: «نگا! اون تویی»
پسر بچه دوست داشتنی و چشم درشت توی عکس، البته شباهتهایی به من داشت. حتی همان کلاه کَپی سرش بود که من بعضی وقتها سرم میگذاشتم. میدانستم که من، او نیستم و با این حال دائم از خودم میپرسیدم آیا او همان اورهان دیگری است که در آن یکی خانه زندگی میکند؟
البته که آن موقع خودم هم در خانهای دیگر زندگی میکردم. انگار تقدیر این طور خواسته بود که من قبل از ملاقات با همزادم به این خانه بیایم اما از آن جا که فقط و فقط دلم میخواست به خانه واقعی خودم برگردم، هیچ لذتی از این آشنایی و معاشرت نمیبردم. هر بار که خاله و شوهر خالهام به عکس روی دیوار اشاره می کردند حس میکردم ذهنم را طوفانی زیر و رو میکند؛ همه تصوراتم درباره خودم، خانهام، عکسی که شبیه اش بودم، پسری که مثل من بود و آن خانه دیگر، در پریشانی و اعوجاجی غوطه ور میشد که نتیجهاش دلتنگی و اشتیاق بود: اشتیاق برگشتن به خانه و بودن در میان خانواده.
آرزویم به زودی برآورده شد اما شبح آن اورهان دیگر هیچ وقت مرا رها نکرد و در تمام طول کودکی و بخش زیادی از نوجوانی، مهمان فکرهایم بود. غروبهای زمستان، وقتی در خیابانهای شهر راه میرفتم به خانههای غریبه سرک میکشیدم و خانوادههای خوشبختی را تصور میکردم که پشت آن نورهای کم فروغ نارنجی، در آسایش و آرامش زندگی میکردند. بعد فکر میکردم که شاید اورهان دیگر هم ساکن یکی از همین خانهها باشد و تنم مورمور میشد. بزرگتر که شدم، شبح، آرام آرام به خیال تبدیل شد و خیال به کابوسی تکرار شونده؛ در بعضی از خوابهایم، با جیغ های پر از وحشت به استقبال او می رفتم و خواب هایی هم بود که در آنها هر دو نفرمان در سکوتی سنگین و بی ترحم به هم خیره میشدیم. در بازگشت از این رویاها با تمام وجود و هر بار محکمتر از قبل، به «خود»م چنگ میزدم؛ به بالشم، خانهام، خیابانم و جایی که در دنیا داشتم. وقتهایی که غمگین میشدم در خیالاتم به خانه دیگر میرفتم - جایی که آن یکی اورهان زندگی میکرد - و به رغم همه شواهد، خودم را قانع میکردم که من، او هستم و از تصور این که همزادم چقدر خوشبخت است لذت میبردم؛ آن قدر که برای مدتی، بی خیال پرسه زدن در شهر و جست و جوی آن خانه دیگر میشدم.
قلب این داستان همین جاست: من هرگز استانبول را - خانهها و خیابانها و محلههای کودکیام را - ترک نکردهام. اگر چه گاه گاهی ساکن بخشهای دیگری از شهر بودهام اما حالا، پنجاه سال بعد از دوران خردسالی، خودم را دوباره در آپارتمان پاموک میبینم؛
جایی که پس زمینه نخستین عکسهایم شد، جایی که مادرم برای اولین بار مرا در آغوشش گرفت و دنیا را نشانم داد. میدانم که این ماندگاری، به دوست خیالیام ربط دارد و تسلی و تسکینی که از این رابطه گرفتهام، اما هر چه باشد ما در عصر مهاجرتهای بزرگ و مهاجران خلاق زندگی میکنیم و بنابراین من هرازگاه رو به روی این پرسش قرار میگیرم که چرا این جا را ترک نکردهام و نه فقط در یک شهر که حتی در یک ساختمان باقی ماندهام. صدای محزون مادرم را میشنوم که میگوید: «چرا مدتی هم که شده از این جا پا بیرون نمیگذاری؟ چرا منظره ای عوض نمیکنی یا سفری نمیروی؟...»
کنراد، نابو کوف، نایپول؛ اینها نویسندگانی هستند معروف به این که توانستهاند میان زبانها، فرهنگها، کشورها، قارهها و حتی تمدنهای متفاوت کوچ کنند. الهام و تخیلشان را غربت، آبیاری کرده است؛ نه از خلال ریشهها که از دریچه بیریشگی. خیالات و الهامهای من اما وابسته به آن است که در همان شهر و همان خیابان و همان خانه بمانم و به همان چشم انداز، چشم بدوزم. تقدیر استانبول، تقدیر من است: به این شهر دلبستهام چون مرا به آن چه که هستم تبدیل کرده است.
فلوبر که صد و دو سال پیش از تولد من به این شهر سفر کرد چنان تحت تأثیر تنوع زندگی در خیابانهای شلوغاش قرار گرفت که در یکی از نامههایش پیش بینی کرد یک قرن دیگر استانبول به پایتخت جهان تبدیل خواهد شد. در عمل اما عکس این ماجرا اتفاق افتاد: وقتی امپراتوری عثمانی سقوط کرد دنیا تقریباً از یاد برد که چنین شهری وجود داشته است و شهری که من در آن متولد شدم فقیرتر، ژندهتر و منزویتر از هر دورانی در تاریخ دو هزار سالهاش شد. استانبول برای من همیشه شهر ویرانهها، شهر اندوه پایان امپراتوری بوده است و من سرتاسر عمرم را به جنگ با این اندوه یا (مانند همه اهالی شهر) اهلی کردنش گذراندهام.
مداقه های شخصی، ما را - لااقل یک بار در عمرمان - به لحظه تولدمان باز میگرداند. چرا در این زمان مشخص، در این گوشه مشخص از جهان زاده شدهایم؟ این خانوادههایی که میانشان چشم به دنیا باز کردهایم، این کشورها و شهرهایی که در قرعه زندگی نصیبمان شدهاند از ما انتظار دلبستگی و محبت دارند و ما هم سرانجام از صمیم قلب دوستشان خواهیم داشت اما آیا شایسته بهتر از این نبودیم؟ گاهی خودم را بداقبال میدانم که در شهری پیر و فقیر و مدفون در زیر خاکسترهای یک امپراتوری ویران شده، به دنیا آمدهام اما صدایی در درونم پیوسته تکرار میکند که این گونه نیست. اگر حرف ثروت باشد، بدون شک میتوانم خودم را خوش اقبال بدانم که وقتی شهر، حضیضِ رونقش را سپری میکرد من در خانوادهای متمول به دنیا آمدم. روی هم رفته رغبت چندانی به ناله و شکایت ندارم: شهر زادگاهم را پذیرفتهام، همان طور که بدنم را (با این که دلم میخواست خوش ریخت تر و خوش هیکل تر میبودم) و جنسیت ام را. (هرچند هنوز خام دستانه از خودم میپرسم که آیا اگر زن میبودم موجود بهتری نمیشدم؟)
این تقدیر من است و در افتادن با آن معنایی و حاصلی ندارد.
من نیمه شب 7 ژوئن 1952 در یک بیمارستان خصوصی کوچک در مودا به دنیا آمدم. راهروهای بیمارستان، آن طور که برایم گفتهاند، خلوت و آرام بوده است، بقیه دنیا هم همین طور. غیر از آتشفشان استرومبولی که دو روز قبلش ناگهان شروع به پراکندن شعله و خاکستر کرده بود، ظاهراً اتفاق بزرگ دیگری روی این سیاره در جریان نبوده است. روزنامهها پر از اخبار کوچک بودهاند؛ گزارشهایی درباره نیروهای تُرک حاضر در جنگ کره و همین طور شایعههایی که آمریکاییها درباره احتمال استفاده کره شمالی از سلاحهای زیستی پخش کرده بودند. اما چند ساعت قبل از به دنیا آمدن من، مادرم یک ماجرای محلی را با اشتیاق دنبال میکرده است: دو روز قبل، مربیان و کارکنان مدرسه کُنیا دیده بودند که مردی با نقاب ترسناک قصد دارد از راه پنجره حمام وارد خانهای در محله لانگا شود. آن مرد را در خیابانهای شهر دنبال کرده بودند. تعقیب و گریز تا رسیدن به یک انبار الوار ادامه پیدا کرده بود و آن جا مرد نقاب دار بعد از فحش دادن به پلیس خودش را کشته بود. مادرم - آن طور که سالها بعد با ترکیبی از حسرت و تأثر برایم تعریف کرد - موقع خواندن آخرین گزارشهای این حادثه در اتاقش تنها بوده است. پدرم بعد از رساندن مادر به بیمارستان بی تاب شده و وقتی زایمان به تأخیر افتاده سراغ دوستانش رفته است. تنها کسی که موقع وضع حمل، مادر را همراهی میکرده، خالهام بوده که نصفه شب از دیوار باغ بیمارستان بالا رفته و خودش را پیش او رسانده است. وقتی مادرم برای نخستین بار چشم به من انداخته پسر دومش را لاغرتر و شکنندهتر از پسر اول دیده است.
حس میکنم باید آخر سطر قبل بنویسم: «یا این طور به من گفتهاند» در زبان ترکی، زمان مخصوصی داریم که به کمکش میتوان شنیدهها را از تجربههای عینی متمایز کرد و مثلاً موقع روایت رویاها، قصهها یا رویدادهای گذشتهای که شاهدشان نبودهایم از این زمان استفاده میکنیم. «به یاد آوردن» اولین تجربههای زندگی - گهواره، کالسکه و نخستین قدمها - آن طور که پدر و مادرمان گفتهاند نیز از همین جنس است؛ داستانهایی که مثل افسانههای سرزمینی دیگر، محو شنیدنشان میشویم. احساسی است به شیرینی دیدن خودمان در خواب که البته بهای سنگینی برایش میپردازیم. روایت دیگران از کارهایی که کردهایم، به محض آن که در ذهنمان حک میشود اهمیتی بیشتر از خاطرات خودمان پیدا میکند و درست همان طور که زندگیمان را از زبان دیگران فرا میگیریم به آنها اجازه میدهیم ادراک و تصورمان را از شهری که در آن زندگی میکنیم نیز شکل بدهند و بپردازند.
وقتهایی که داستانهای شنیده از دیگران درباره خودم و شهرم را به قلمرو خاطراتم راه میدهم وسوسه میشوم که بگویم: «شنیدهام که در استانبول به دنیا آمدهام. این طور که میگویند پسربچه کنجکاوی بودهام. بعد وقتی که بیست و دو ساله شدم ظاهراً به آن که دلیلش را بدانم شروع به نوشتن رمان کردهام.» دلم میخواست تمام داستانم را این طور مینوشتم؛ جوری که انگار زندگی من برای کس دیگری اتفاق افتاده است، انگار رویایی بوده است که در آن صدایم رنگ میبازد و ارادهام تسلیم جادوی لحظهها میشود. خیال زیبایی است اما به نظرم این جا زبان حماسه، بعید و نارسا میآید چون افسانه هایی که درباره زندگی نخست مان تعریف میکنیم ما را مهیای زندگی دوم نمیکنند؛ زندگی شفافتر و معتبرتری که در بیداری مان آغاز میشود و - لااقل برای آدمهایی مثل من - چیزی جز کتابی که در دست دارید نیست.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}